

البته این کارا هم جربزه می خواهد.


عشق
|
_ زندگي ؟ |
|
_ يا مرگ ؟؟ |
|
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني |
|
ترا با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم |
|
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت |
|
دعا کردم ..دعا کردم ..دعا کردم |
|
پس از يک جستجوي نقره اي |
|
در کوچه هاي آبي احساس |
|
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد ، با حسرت جدا کردم |
|
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي |
|
دلم حيران و سرگردان دنيايي است رويايي |
|
و تو تنها براي ديدن زيبايي آن ، مرا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردي |
|
همين بود آخرين حرفت |
|
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت |
|
حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب |
|
ساکت و نارنجي وا کردم |
|
نمي دانم چرا رفتي |
|
نمي دانم چرا ؛ شايد خطا کردم |
|
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي |
|
نمي دانم کجا ؛ تا کي ؛ براي چه |
|
ولي رفتي و بعد از رفتنت |
|
باران چه معصومانه مي باريد |
|
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت |
|
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد |
|
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره |
|
با مهرباني دانه بر ميداشت |
|
تمام بالهايش غرق اندوه غربت شد |
|
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايش خيس باران بود |
|
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو |
|
تمام هستي ام از دست خواهد رفت |
|
کسي حس کرد من بي تو |
|
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد |
|
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد |
|
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد |
|
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد |
|
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام |
|
برگرد ! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد |
|
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد |
|
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت : |
|
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو |
|
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم |
|
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد |
|
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است |
|
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل |
|
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر |
|
نمي دانم چرا ؟ |
|
شايد به رسم و عادت پروانه گي مان باز |
|
براي شادی و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت |
|
دعا کردم دعا کردم دعا کردم ....!!! |



